تبليغاتX
مریــــــم دخـــــــتر پایـــــیزی

مریــــــم دخـــــــتر پایـــــیزی

تقدیم به وحیـ ـ ـیدم

تولدت مبارک عزیزم

 

 

تولدت مبارک خوش اومدی سپیده

 

اگر چه از راه دور هیچ فایده نداره

 

برای سال بعدم از حالا بی امونم

 

هر چی تولد داری میخوام پیشت بمونم

 

میان و تبریک میگن تموم سیاره ها

 

امروز چراغونیه تو همه ی قصه ها

 

دریا به احترامت امروزو طوفانی نیست

 

مسافرا زود میان جاده ها طولانی نیست

 

خدا تو این روز خوب تورو به ما هدیه داد

 

همه مثل هم بودن یه فرشته فرستاد

 

اولین روز اومدی تابیدی جای خورشید

 

خدا گناهامونو به خاطر تو بخشید

 

یه سبد عشق اوردی از آسمونای دور

 

چه اسمی روت گذاشتن پر از شکوه و غرور

 

روز تولد تو کسی شکار نمیره

 

هیچ ماهیگیری حتی یه ماهی نمیگیره

 

همه قراره امروز مثل تو مهربون شن

 

باغا میخوان گل بدن برگا میخوان جوون شن

 

بادکنکای رنگی شمع و گل و فشفشه

 

الهی زنده باشی تا آخرو همیشه

 

می شینم و می شمرم بازم ستاره ها رو

 

به جون این تولد قسم میدم خدا رو

 

که سال دیگم امروز نشسته باشی پیشم

 

تولدت مبارک دوستت دارم عزیزم

 

تولدت پر از گل پر از شمع های روشن

 

 

کاش که تو این روز پاک یه کم باشی یاد من

 

حالا نوبت به کادوها می رسه

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 23:3  توسط مریــ ـــ ـــ ــــم  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 2:15  توسط مریــ ـــ ـــ ــــم  | 

♥ نياز به يه فرصت دارم ♥

سلام بچه ها حالم خوب نيست اگر نميام براي اپ يا نميام سربزنم ببخشيد يه روز جبران ميکنم 

همتون رو دوست دارمبخدا بهم وقت بدين برميگردم بخدا من راضي نيستم دل شما را بشکنم 

اونايي که از من گله کردن از حال و روزم خبر ندارن به خودم ميباليدم که يارم تنهام نميزاره امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا......... 

.

.

.



 بيخيال برميگردم بعد چند مدت باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 20:51  توسط مریــ ـــ ـــ ــــم  | 



داستان عاشقانه

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)









بگي نگي

بگي نگي روزا گذشت 
خيلي دلم تنگه برات
بد جوري تنهام دوباره
بي تو اون رنگ چشات

بگي نگي چند وقته كه
دلتنگيام زياد شده
باز هواي تو رو دارم
بهونه هام خيلي شده

بخواي نخواي دوست دارم
بياي نياي منتظرم
بگي نگي دق ميكنم
اگه تو تنهام بزاري

بگي نگي روزا گذشت 
خيلي دلم تنگه برات
بد جوري تنهام دوباره
بي تو اون رنگ چشات

بگي نگي چند وقته كه
دلتنگيام زياد شده
باز هواي تو رو دارم
بهونه هام خيلي شده

كاشكي تو گرماي نگات
بغض يخي مو بشكنم
حس بكنم كه عاشقم
شايد كه باورت كنم
تو لحظه هاي خستگي
سر روي شونت بزارم
تو اوج بي كسي نياي
به گريه عادت مي كنم


كاشكي تو گرماي نگات
بغض يخي مو بشكنم
حس بكنم كه عاشقم
شايد كه باورت كنم
تو لحظه هاي خستگي
سر روي شونت بزارم
تو اوج بي كسيم نياي
به گريه عادت مي كنم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 12:20  توسط مریــ ـــ ـــ ــــم  | 

deborah.mihanblog.com


سلومــــــــــــــــــــــــ خوبین من نمیتونم چند وقت بیام نت

از همه عزیزایی که تو این مدت تنام نذاشتن مرسی 

مخصوصا

امیر تنهــــــــــــــــــــــا

سلطان عشق

عشق ائلمان

وحید قاسم نژاد

مهدی 

علی

و بقیه ی داداشای گلم وآبجیای نازم

لطفا کسی ناراحت نشه چون یادم نیست همه رو بگم

بوووووووووووووووووووووووووووووووووس




+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 22:33  توسط مریــ ـــ ـــ ــــم  | 


اپلود عكس ايران ويج


من خیلی غصه دارم هیچ مونسی ندارم

تو آسمون ستارس حتی اونم ندارم
من خیلی غصه دارم هیچ مونسی ندارم
تو آسمون ستارس حتی اونم ندارم
تا کی باید به دل بگم بساز بساز بسوز بسوز
تا کی باید به دل بگم که چشماتو به در بدوز
تا کی باید گریه کنم از دست کار روزگار 
تا کی باید بباره چشمام مثله ابر بهار
کی می گه تنهایی سخت نیست
به خدا تنهایی سخته
الهی بی کس نشی به خدا بی کسی سخته
اینم از بخت بد ماست
راضیم هر چی خدا خواست
ای خدا برس به دادم
ای خدا تنهایی سخته


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 21:26  توسط مریــ ـــ ـــ ــــم  | 

دوستم داری يا . . . ؟


رز زيباييست..... پس دوستم داری

نداری چون هيچ وقت برايم رز نخريدی....

پر پرش مي كنم شاید  پیدا کنم جواب سوال بی پاسخ سالهای انتظارم را....

دوستم داری....

دوستم نداری...

دوستم داری....

نداری ...اگر داشتی رهايم نمي كردی

داری ....چون نوبت گلبرگ دوستم داری! است

نداری  اگر داشتی نمی رفتی...

داری.... اگر نداشتی به سراغم نمي آمدی

نداری.... چون از ابتدا قصدت رفتن بود

داری ....اگر قصد رفتن داشتی چرا از ابتدا آمدی ؟

نداری.... خودت خوب مي داني

داری.... چون جوابم را ندادي

نداری.... ، فقط لجبازی کودکانه بود.... !

داری .....اگر نداشتی چكار به دلم داشتی ؟

نداری.... ، دل سوزاندن عادتت بود !

داری ، چون دل به دل راه دارد

نداری، خودم را که نمی توانم گول بزنم...دل به دل بیراهه دارد!!!!!!

داری . . .

نداری. . .

داری. . .

نداری. . .

چه کنم با این همه گلبرگ بی پاسخ....!!!

 

چه کنم با این همه انتظار سرد.....!!! 

 

 

 

ز بی مهری زدی زخمم، نمک پاشیدی و رفتی
به دست غــم گـل امید، زقـــلبم چــیدی و رفتی
بروی شیشه عـمـرم ،چو اشک لرزیدی و رفتی
چه شبها گریه ها کـــردم ولـی نشنیدی و رفتی

وفا نا کرده قلــبت را به او بخشـــیدی و رفتی
چو برف حـسرت واندوه، سرم باریدی ورفتی
گله کــردم زتنهایــی ولــی رنجـیدیدی و رفتی
به دیوار دلـــم چنگ غضب ســا ییدی و رفتی

تومشت عقده هایت را ســرم کوبیدی و رفتی
نگفتی بی تو میمیرم، تو مــرگم دیدی و رفتی
وداع کـردی توبا عشق ولبش بوسیدی ورفتی
شب مرگ من از شادی، بسی خندیدی ورفتی

به رگهایم چه گرم وتلخ ، چوخون جوشیدی ورفتی
غـزل خوان برسـرخــاکم، زدی رقصــیدی و رفتی
چو عــطر بی کســی در من شبــی پچیدی و رفتی
ز شهـــرم ناگهان دردا، چـــرا کوچـــیدی و رفتی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 22:7  توسط مریــ ـــ ـــ ــــم  | 

 

منتظر موندم به راهت تا همیشه


 

چشم به راهت مونده بودم پشت شیشه


 

انتظارت تلخه مثل مردن دل


 

مثل عشقی خام و باطل



 

مثل عشقی خام و باطل



 

وای اگه فردا بیاد باز تو نیایی


 

وای میخوام داد بزنم از این جدایی


 

وای دیگه مردم دیگه مردم


 

چقدر تو بی وفایی


 

مگه من با تو بد کردم خدایی


 

مگه من با تو بد کردم خدایی



 

...



 

هرچی میخوای بگی بگو


 

اما نگو دوستت ندارم


 

هرکار میخوای بکن ولی


 

بگو نمیری از کنارم


 

تو رو خدا مثل غریبه ها دلم رو هی نرنجون


 

تو رو خدا دشمنامو به روی من اینقدر نخندون


 

بخدا من می میرم از این جدای


 

بخدا من می میرم اگه نیایی


 

بخدا من می میرم از این جدایی


 

بخدا من می میرم اگه نیایی


 

اگه فردا بیاد و باز تو نیایی


 

اگه فردا بیاد و باز تو نیایی...

 

 

 

 

دیریست دلم مرده
در مسجد چشمانت
برخیز به مهمانی
با خنده پنهانت

دیریست که من بی تو
یک مرده بیجانم
در خلوت و تنهایی
بی تاب و پریشانم

دیریست که پروانه
لبخند نزد بر یاس
گنجشک نمی خواند
بر شکوفه گیلاس

دیریست که در سینه
یک ستاره می سوزد

دیدگان غمگین را
در راه تو می دوزد

دیریست که در کوچه
جا پای تو پیدا نیست
پاییز و بهارش را
چشمی به تماشا نیست

من در خم این کوچه
یک بنفشه می کارم
بگذار که این گل را
در دست تو بگذارم

بگذار شبم با تو
با نور بیامیزد
بگذار که دست من
بر گردنت آویزد

ای رفته سفر بر گرد!
این خواهش بیجا نیست

هرچند تو دیگر تمنای من را نمیشنوی

یا شاید...

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 22:0  توسط مریــ ـــ ـــ ــــم  | 


معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 14:57  توسط مریــ ـــ ـــ ــــم  | 

شعر عاشقانه برای وحید

13300000

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

13300000

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 12:49  توسط مریــ ـــ ـــ ــــم  |